mercredi 6 décembre 2017

محكوميت به 20سال زندان ظرف 10 دقيقه

پاييز سال 1360، چند ماه پس از دستگيري و اتمام بازجويي در زندان باشگاه افسران رشت زنداني و بلاتكليف  بودم و هنوز محاكمه نشده بودم. پيش از اين‌كه خودم دادگاهي شوم كنجكاو بودم تا بدانم دادگاه چگونه جايي است؟ تلاش مي‌كردم از كساني كه تا آن زمان به بازپرسي و دادگاه رفته بودند اطلاعاتي به دست آورم. تا اين‌كه خودم به دادگاه رفتم. محل آن در نزديكي زندان باشگاه افسران در ساختمان دادسراي به اصطلاح انقلاب رشت بود. 
روزي كه به دادگاه رفتم روزي آفتابي بود. چند ساعت در اتاقي به انتظار نشستم. بعد مرا به اتاق حاكم‌شرع بردند. پرونده من دست آخوند مقدسي فر بود. شنيده بودم كه حكم اعدام بسياري از بچه‌هاي رشت را او صادر كرده است. پشت ميزي با انبوهي پرونده نشسته و مشغول بود. گفت بنشينم. در صندلي مقابلش نشستم. از لابه‌لاي پرونده‌ها پوشه‌يي رابيرون كشيد. تقريبا خالي بود. چند دقيقه به كاغذها نگاه كرد. بعد از 3‌ـ‌4 دقيقه سرش را بلند كرد و از بالاي عينكش نگاهي به من انداخت و فرياد زد: «‌منافقه! تو با آن دندانهاي كثيفت آن طور برادر پاسدار ما را دندان مي‌گيري؟». در پاسخ گفتم كه من  از خودم دفاع كردم. بعد سيل فحاشيهاي او بود كه بر‌سرم ريخت. بدون هيچ حرف ديگري گفت: «ببريدش!» قبل از اين‌كه خارج شوم پرسيد: «‌منافقه!‌حاضري مصاحبه كني؟». گفتم: «چه مصاحبه‌يي؟‌من كاره‌يي نبوده‌ام». گفت: «اگر راست مي‌گويي و كاره‌يي نبوده‌يي مصاحبه كن».‌گفتم: «‌خوب، چه بگويم؟». گفت: «ما مي‌گوييم چه بگويي»‌. پرسيدم: «‌اگر مصاحبه كنم آزادم مي‌كنيد؟». گفت: «آري». گفتم: «‌حاضر نيستم دروغ بگويم و آزاد شوم. بهتر است برگردم زندان». با اين جمله از كوره در رفت و شروع كرد به دادن فحشهاي ركيك. بعد مرا به زندان برگرداندند. تمام محاكمه من همين بود .
 اما صدور حكم هم جالب است. هيچ سند يا مدركي عليه من نداشتند. حتي اسم واقعي من را هم نمي دانستند و مرا نمي شناختند. همان‌طور كه در پرونده‌ام هم آمده بود تنها جرمم مقاومت هنگام دستگيري و به قول خودشان مجروح كردن پاسدارشان بود. براي همين به 20 سال زندان محكوم شدم. بعدها همين آخوند برادر 16 ساله ام، احمد  را نيز به 5 سال زندان محكوم كرد و سال بعد مادرم را به جرم اين‌كه فرزندانش «منافق» هستند و خودش از فرزندانش «منافقتر» است، محاكمه كرد. احمد در جريان قتل‌عام سال67 به شهادت رسيد. 

jeudi 16 novembre 2017

بتول اسدي: بچه ها! بچه‌ها! دارند مي‌برند اعدامم كنند

26 آبان 60‌ با يك رگبار و سه تك تير بتول اسدي پركشيد. همه در سكوت و ناباوري به هم نگاه مي‌كرديم. رؤيا به آرامي شروع به گريستن كرد و من با بغض به نماز ايستادم. چند دقيقه پيش بود كه با صداي فرياد بتول، از پشت پنجرهٌ سلول، همه مان از خواب بيدار شده بوديم. «بچه ها! بچه‌ها دارند مي‌برند اعدامم كنند!». شب پيش او را براي بازپرسي صدا زده و برده بودند و ما چشم به راهش بوديم.

اواسط آبان 60بود كه بتول اسدي را به سلول ما آوردند. دانشجوي دانشگاه مشهد و از مسئولين نشريه پيام جنگل در رشت بود كه به همراه همسرش اسلام قلعه سري دستگيرشده بود. خواهر ريزنقشي بود. گندمگون و با چشماني سبز.  در نگاه اول به چهره اش توجه آدم به چشمهايش جلب مي شد و به نگاه سبز مهربانش. با اينكه بيرون از زندان هرگز او را نديده بودم و نمي شناختم بسرعت دوستي و اعتمادي عميق بين ما شكل گرفت. آنهم در شرايطي كه به هيچ كس نمي شد اعتماد كرد.  من با اينكه تا آن موقع هيچ چيزي در به اصطلاح پرونده ام نداشتم،  همه چيز را به او گفتم. اينكه بيرون به كي وصل بودم، كدام قسمت بودم  و مسئوليتم چه بود. بتول هم همينطور. با معيارهاي آن زمان در آن شرايط كار ما يك ديوانگي بيش نبود. بتول آخرين تحليلها و خط و خطوط سازمان را برايم گفت. نبرد ما  با آخوندها يك نبرد ايدئولوژيك است. نه صرفا يك جنگ سياسي. جنگ بر سر دو نوع اسلام است. اسلام مسعود با اسلام خميني. بخاطر همين ما بايد قيمت سنگيني بپردازيم. بعد از اعدامها و شكنجه هاي بچه ها در زندانهاي مختلف بخصوص از حماسه هاي اوين مي گفت. او خودش را براي پرداخت سنگين ترين بها آماده كرده بود. با هم  روي طرح فرارمان كار مي كرديم. سعي مي كرديم  با   اطلاعات دست و پاشكسته اي كه از گوشه و كنار جمع كرده بوديم طرحمان را تكميل كنيم. براي اجراي طرح به كمك نياز داشتيم. من با بتول قرار گذاشتم كه موضوع را به دو تا از بچه هاي مورد اعتمادم بگويم و از آنها كمك بگيرم. آن شب قرار بود كه وقتي براي وضو و…  مي رويم يك دور موقعيت را چك كنيم و براي عمل نهايي آماده شويم. به من گفته بود  يكي دو روز صبر كن در بازپرسي همسرم را ببينم به او بگويم.  

غروب 25آبان بود داشتيم باهم سورهٌ محمد را مي‌خوانديم كه در زدند و  بتول را براي بازپرسي صدا زدند. به من گفت: «اگر برنگشتم تو برو. اما پيامهايم يادت نرود». به او گفتم: «نه! بدون تو نمي‌روم. الان مي‌روي بازپرسي، بعد نوبت دادگاه است، وقت داريم». خنديد  و گفت: «به‌هرحال اگر نشد حتما خبرت مي‌كنم».
آن شب تا صبح مثل مرغ سركنده به خودم مي‌پيچيدم. خوابم نمي‌برد. اضطراب عجيبي داشتم. چرا برش نگرداندند؟ نكند هماني كه گفت بشود. صبح با فرياد بتول از جا پريدم. با عجله به طرف پنجره رفتم و از لا‌به لاي ميله‌ها محكم به پشت دري سلول كوبيدم. باز شد. يك لحظه نگاهمان به هم گره خورد.  تا من را ديد خنديد. يعني ‌كه ديدي به قولم وفا كردم! چند پاسدار با ضربات قنداق تفنگ سعي مي‌كردند سوار ماشينش كنند. چند نفرشان هم به سمت پنجره آمدند و با فحش و ناسزا به من آن را بستند. چند دقيقه بعد صداي رگبار آمد و سه تك تير خلاص… بعد مزدوران برگشتند. صدايشان را مي‌شنيدم. قهقهه مي‌زدند. بين خودشان شيريني پخش مي‌كردند. «فقاتلو ائمه الكفر». «سران كفر را كشتيم». 

بعد احمد گرگاني، رئيس زندان  آمد. با فحش و ناسزا از پشت در سلول صدايم كرد. چادرم را به سركردم و رفتم. درحياط زندان با مشت و لگد و فحش و ناسزا به جانم افتاد.

 در همين بين صدايش زدند و رفت و من به تنهايي در حياط زندان ايستاده بودم و داشتم اطراف را نگاه مي كردم. حياط بزرگي بود پر از درخت و  با ديوارهاي بلند كه يك در بزرگ آهني رو به خيابان داشت كه در پست نگهباني آن پاسداران ايستاده بودند. كف حياط با برگهاي زرد و قرمز پاييزي فرش شده بود و آفتاب بي رمقي مي تابيد. اينجا جلوي حياط زندان باشگاه افسران بود. در را باز كردند و ماشيني وارد شد و لحظاتي كسي جلوي در نبود. در همين لحظه جواني از لاي در سرك كشيد و نگاهي به داخل حياط انداخت و من را كه آن گوشه ايستاده بودم ديد.   دستش را به علامت پيروزي برايم تكان داد و سريع رفت.   من از اين حركت برق آسا هم غافلگير و هم خوشحال شده بودم. در همين بين گرگاني جلاد برگشت و من را به انباري زندان برد. اتاق مخروبه‌يي بود پر از موش. يك تخت گوشهٌ اتاق بود. دستم را به تخت زنجير كرد و همين‌طور كه فحاشي مي‌كرد، رفت. فقط مي‌توانستم روي تخت بنشينم يا دراز بكشم. همان جايي بود كه شب قبل بتول چند ساعتي را آن‌جا گذرانده بود. كنار تخت قرآني ديده مي‌شد صفحهٌ سورهٌ «محمد»ش تا خورده بود. با دست ديگرم كه آزاد بود قرآن را برداشتم. با صداي بلندشروع كردم به خواندن  ادامهٌ آياتي كه با بتول خوانده بوديم...».  

mardi 7 novembre 2017

بازجويي و شكنجه در زندان سپاه در پل عراق رشت

همان شب كه دستگير شدم با چشمها و دستهاي بسته زير بازجويي بودم. ابتدا جمعي با مشت و لگد به‌جانم افتادند. بعد ناگهان چيزي فضا را شكافت و زوزه كشان بر‌پشتم فرود آمد. گويي رشته‌يي از آتش بود كه به پشتم نشست. سوختم و نفسم بند آمد. اولين باري بود كه تنم با شلاق آشنا مي‌شد. اما مطمئن بودم كه مي‌توانم تحمل كنم. ضربات هم‌چنان فرود مي‌آمد. يادم نيست چند تا و تا كي زدند. تا مدتها نمي‌توانستم به پشت بخوابم .

dimanche 24 septembre 2017

«‌خورشيد در اسارت هم خورشيد است»‌.

سخني با شما

از: معصومه رئوف
حرف زدن از خودم هميشه برايم سخت بود و هست. پيش از اين  هر بار هم كه بحث زندان و نوشتن خاطرات  پيش مي‌آمد، به بهانه‌هاي مختلف از آن فرار مي‌كردم و عذر مي‌آوردم كه سالها از آن داستان گذشته است، من مدت كمي زندان بوده‌ام و تازه آن‌هم در شهرستان و… هميشه اين احساس را داشتم كه به تصادف زنده مانده ام و عاشق‌ترينها رفته‌اند.  
 در اين  سالها بارها به سرنوشت  مجاهدين و زندانيان و شهيدان آنان فكر كرده‌ام. هر بار بي‌اختيار به اين نتيجه رسيده‌ام كه خميني چون سيل مهيبي كه فقط ويران مي‌كند هزاران خانواده را قرباني جاه طلبي ارتجاعي خود كرد. من خود مادر، برادر  و همسرم را از دست دادم. اما هزاران نفر ديگر، نه چون من كه هزاران برابر بيشتر، قرباني اين نسل كشي وحشيانه و غيرانساني شده‌اند. از بسياري خانواده‌ها حتي يك نفر نيز باقي نمانده است. بسياري از همرزمانم آخرين بازماندگان چنين خانواده‌هايي هستند.  البته قربانيان اين رژيم پليد آخوندي تنها مجاهدان و مبارزاني كه خود با عشق به آزادي و ايمان به رهايي خلقشان پا به ميدان نهادند، نيستند.. آخوندها نگذاشتند هيچ كدام از هموطنانمان زندگي كنند. آري زندگي. به همين سادگي. آنها روزگار همه را سياه كردند.
آيا هيچ وقت به مفهوم كلمه زنداني در سياهچالهاي آخوندي فكر كرده ايد؟ زنداني در چنگال پاسداران رژيم آخوندي به معناي واقعي كلمه يك «‌اسير» است. آن‌هم نه اسيري كه در قراردادهاي به رسميت شناخته شدهٌ بين‌المللي وضعيتش مشخص شده است. اسير از ديدگاه آخوندها و مزدورانشان در زندانها معناي اسير در چند هزار سال پيش را دارد. چيزي شبيه برده و كنيز. يعني هر جنايتي در حقش رواست. اين را زماني كه در دست آخوندها اسير بودم به واقع حس كرده ام.  
 اما برغم تمام سختيهاي اسارت در دست پاسداران شب و سياهي، در واقع يك زنداني به مقاومتش زنده است و تا آن‌جا كه مقاومت مي‌كند مي‌تواند نام خود را زنداني سياسي بگذارد.  زندان خميني يك زندان معمولي و شناخته شده - مانند زمان شاه - نيست. رژيم شاه در زندان خود مي‌خواست از زنداني يك مجسمه بسازد، امارژيم خميني مي خواست و مي خواهد موجودي بسازد كه حتي در نهاني‌ترين لايه‌هاي ذهن و عاطفه‌اش هم تسليم باشد. ‌
 در سياهچالهاي آخوندي همه چيز، از يك لبخند تا يك نگاه و تا غذا خوردن و ورزش كردن، يا مقاومت است يا تسليم و سازش. مقاومت رمز ماندگاري زنداني است.


اما يك روح مشترك، يك عشق مشترك، يك آرمان مشترك و يك ايمان مشترك زندانيان را به يكديگر پيوند مي‌زند. بارها در بارهُ مقاومت در زندان فكركرده‌ام. حرفهايي كه شايد الان مقداري تئوريك به نظر برسند برايم در زندان كاملا حسي بودند. آن‌جا در تمام لحظه هايت كسي حضور دارد كه ته قلبت به شدت از او حفاظت مي‌كني تا مبادا دست دشمن به او برسد. آن‌جا نقطه‌يي هست كه دشمن حداكثر فشار را رويت مي‌آورد كه آن را از دست بدهي. بشكني و از ته قلبت بكني و بيرونش بيندازي . اما تا زماني كه او را داري، هستي، مقاومت مي‌كني و زنده و سرشاري. براي من و همه مجاهدين آن چيز در عشق به يك نام خلاصه مي‌شد. نام  «مسعود رجوي». نامي كه شهيدانمان با درود به آن بر‌طناب‌دار بوسه زدند و در برابر جوخه‌هاي تيرباران سرود رهايي سر دادند. به‌عنوان يك شاهد كه خود تجربه كوچكي از اين واقعيت دارد مي‌توانم بگويم كه من هيچ‌گاه، حتي زماني كه در انفرادي بودم، احساس نكردم تنها هستم. حس مي‌كردم نقطه‌يي هستم از  امتداد يك  خط. من هميشه در ادامهُ خودم، سازمان و خلقي را مي‌ديدم كه از ميان آنها و براي آنها برخاسته بودم، و الان وظيفه‌يي در زندان به دوش دارم. براي من و همهُ همرزمانم در زندان فقط صحنه مبارزه عوض شده بود. براي همين هم هرگز اين تصور را نداشتيم كه كارمان در زندان تمام شده و حداكثر بايد زير شكنجه مقاومت كنيم. هميشه مي‌گفتيم هنر مجاهد اين است كه در هر شرايطي با دشمن بجنگد.. و اين جملهُ  مسعود را تكرار مي‌كرديم كه: «‌خورشيد در اسارت هم خورشيد است»‌.

دستگيري

رشت ـ  22شهريور1360، 

ساعت حوالي 5-6بعد از ظهر بود. عجله داشتم. بايد زودتر به‌مراسم ختم سوسن شادماني، دانشجوي رشته پرستاري مدرسه عالي رشت و هم تيم ميليشيائيم كه چند روز قبل به‌جوخهٌ اعدام سپرده شده بود مي‌رسيدم. مراسم در خيابان پامچال رشت بود. من از طرف سازمان مسئول برگزاري مراسم گراميداشت شهيدان بودم. اطلاعيهٌ شهادت او را در مشت فشردم. هدف مشخص بود: توده‌يي كردن شعار «مرگ بر‌خميني».
 در مراسم سوم و هفتم شهيدان اطلاعيهٌ سازمان را در جمع مردم مي‌خواندم و با سر دادن شعار«مرگ برخميني‌-‌درود بر‌رجوي»‌ صحنه را ترك مي‌كردم. برگزاري هر مراسم يك عمليات بود. عملياتي كه كمتر از عمليات نظامي خطر نداشت. اما در هر صورت بايستي جّو ترس‌زده و مرعوب مردم را مي‌شكستيم.
 يك كوچه مانده به‌خانهٌ سوسن فهميدم اوضاع غير عادي است. چهره‌هاي مشكوكي قدم به‌قدم ايستاده بودند. حدس زدم در تور دشمن هستم. خودم را آمادهٌ برخورد كردم. محملهايم را از قبل راست و ريست كرده بودم. مي‌دانستم اگر قبل از مراسم به‌من مشكوك شوند چه بايد بگويم. سركوچه كه رسيدم پاسداري با لباس شخصي جلوم سبز شد. گفت: «كيفت را بده بگردم». گفتم: «چرا؟». گفت: «مشكوكيم». با بي‌خيالي گفتم: «بيا».
 تا مشغول گشتن كيف شد اطلاعيه را قورت دادم. درشت بود و درست پايين نمي‌رفت. كاغذ مچاله شده‌اش در گلويم گير كرده بود. در يك چشم به‌هم زدن دور و برم پر از پاسدار شد. از من مي‌خواستند تا با آنها بروم. من قبول نمي‌كردم و مرتب «محمل»هايم را تكرار مي‌كردم. مي‌گفتم بياييد از خانم صاحبخانه بپرسيد من را مي‌شناسد. بناي داد و فرياد را گذاشتم.
 همسايه‌ها جمع شده بودند. همه مضطرب بودند. گلويم گرفته بود وكاغذ مچاله‌شدهٌ اطلاعيه داشت خفه‌ام مي‌كرد. به خانمي كه دم در خانه‌اش ايستاده بود و نگاهمان مي‌كرد گفتم: «به من آب بده». پاسداران حلقهٌ محاصره را تنگتر كردند و با من گلاويز شدند. سعي مي‌كردند به‌هر ترتيبي شده سوارم كنند. من هم بيشتر مقاومت مي‌كردم. مردم محل لحظه به‌لحظه بيشتر جمع مي‌شدند. پاسداران تيراندازي هوايي را شروع كردند. با خشونت مردم را متفرق مي‌كردند و من را هم به‌زور داخل ماشين انداختند. خودشان هم سوار شدند. طوري نشسته بودند كه نمي‌توانستم تكان بخورم. وضعيت ناجوري بود. دست و پا مي‌زدم تا خودم را از دستشان خلاص كنم. بازوي يكي از پاسداران گردنم را به‌سختي فشرد و داشت خفه‌ام مي‌كرد. با تمام قدرتي كه داشتم بازويش را گاز گرفتم. حالا او دستش را مي‌كشيد و من ول نمي‌كردم. فرياد مي‌زد: «منافق! سگ! سگ!». و محكم به‌سر و رويم مي‌كوبيد.

در همان حال توانستم براي چند لحظه از پنجرهٌ ماشين به خيابان نگاه كنم. از ميدان فرهنگ رد شديم. احساس  كردم براي آخرين‌بار است كه آنجا را مي‌بينم. تازه اول غروب بود.  بعد از آن همه سال، هنوز هم رنگ آفتاب آن غروب غمزده از خاطرم نرفته است.